سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
نامه - هیئت الشهدا
ما را حقى است اگر دادند بستانیم و گرنه ترک شتران سوار شویم و برانیم هر چند شبروى به درازا کشد . [ و این از سخنان لطیف و فصیح است و معنى آن این است که اگر حق ما را ندادند ما خوار خواهیم بود چنانکه ردیف شتر سوار بر سرین شتر نشیند ، چون بنده و اسیر و مانند آن . ] [نهج البلاغه]

نامه

ارسال‌کننده : خادم الشهدا در : 15/4/87 2:38 صبح







نامه‌ای به یک دوست...

نمی‌دانم چرا آسمان بخیل شده است؛ نمی‌بارد!


مردم، جمعه‌های خودشان را به چند خنده‌ی تلخ می‌فروشند. هیچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغییر نمی‌دهد. مثل اینکه همه، سنگ و چوب شده‌ایم. عجیب است! دامادها از حجله می‌ترسند. عروسی‌ها را در کوچه‌های بن‌بست می‌گیرند...
 
پیشکش به آنان که با آرزو زیستند










و از درس انتظار

یک جمعه غیبت نکردند







با خون دل نوشتم، نزدیک دوست نامه

اِنّی رَأیتُ دهراً مِن هِجرِکَ القیامه



سلام؛

حال من خوب نیست، اما همیشه برای سلامتی شما، شمع روشن می‌کنم. مدتی است که همه را از خود بی‌خبر گذاشته‌اید.

حتما می‌دانید که پدربزرگ مرد. برای پدر هم نفسی بیش نمانده است. جمعه‌ی پیش، سخت بیمار بود. از بستر بر نمی‌خواست. چشم‌هایش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لب‌ها بالا آمده بود، و همان‌جا می‌تپید. زمزمه می‌کرد. می‌گفت

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بران خوش، که هنوزش نفسی می‌آید

مادر و مادربزرگ، خیلی بی‌تابی می‌کنند. هر سال که نرگس باغ شکوفه می‌دهد، آنها هم به خود وعده می‌دهند که امسال می‌آیی...

مادر، دیگر خانه‌داری نمی‌کند. معلم شده است. دعای عهد، درس می‌دهد؛ به ماهی‌های حوض. زنگ‌های تفریح، سماور را آتش به جان می‌کند و حافظ می‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ می‌سپارد. همیشه می‌گوید: حافظ، مگر همین یک شعر را دارد؟ بعد می‌خواند:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالی و فریاد رسی می‌آید



این از خانه؛ دو سه جمله‌ای هم از روزگارمان برایت بنویسم.



نمی‌دانم چرا آسمان بخیل شده است؛ نمی‌بارد!

زمین سنگدلی می‌کند؛ نمی‌رویاند.

ماه و خورشید، چشم دیدن همدیگر را ندارند.

خیابان‌ها پر از غول‌های آهنی شده‌اند.

کوچه‌ها امن نیستند.

مردم، جمعه‌های خودشان را به چند خنده‌ی تلخ می‌فروشند.

هیچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغییر نمی‌دهد.

مثل اینکه همه، سنگ و چوب شده‌ایم.

عجیب است! دامادها از حجله می‌ترسند. عروسی‌ها را در کوچه‌های بن‌بست می‌گیرند.

اذان، رنگ پریده به خانه‌ها می‌آید.

نماز، زمین‌گیر شده است.

رمضان، مهمان ناخوانده‌ای را می‌ماند که سرزده، بزم مردم را بر هم می‌زند.

از روزه در شگفتم که چرا، افطار را خوش نمی‌دارد.

حج، هزار زخم از خار مغیلان بر تن دارد.

جهاد، بهانه‌گیر شده است.

آدم‌ها، کیسه‌هایی پر از خمس و زکات، به دیوارهای گورشان آویخته‌اند.

نپرس موریانه‌ها، چه به روزگار مسجد آورده‌اند.

از همه تلخ‌تر این که، عصرهای جمعه، دلم نمی‌گیرد

شنیده‌ای دیگر کسی پای شعرهایش، تخلص نمی‌گذارد؟ و شاعران، یعنی زمین خوردگان وزن و قافیه؟

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی، کجا ایستاده‌ای. هر جا هستی، زودتر بیا. از بس شما را ندیده‌ایم، چشمانمان هرزه شده است. بیم دارم اگر چندی دیگر بگذرد، ندبه خوان‌های مسجد، پیرتر شوند.

آدم‌ها همه دیر باورند و زود رنج. بهانه می‌گیرند. می‌گویند: "او نیز ما را فراموش کرده است". اما من می‌دانم که شما، همه را به اسم و رسم و نیّت، به یاد دارید.

دوست دارم باز برایت بنویسم. اما یادم آمد که باید به گل‌ها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شمعدانی‌ها آب بدهم، آنها برای آمدن تو دعا می‌کنند. راست می‌گوید. از وقتی که مرتب آبشان می‌دهم، دست‌های سبزشان را رو به آسمان گرفته‌اند.

هنوز هم تفأل می‌زنم. پیش از نوشتن این نامه. آمد:

دیری ست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

 رضا بابایی



کلمات کلیدی :