ارسالکننده : خادم الشهدا در : 16/4/88 4:58 عصر
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام برادر شهیدم .
نامت چه بود ؟ نمی دانم .فراموشم شده است.این حوالی جایی هست که چند آشنای غریب یا چند غریب آشنا خفته اند ونظاره گرمان هستند . همین جا که هرگاه غم تمام دنیا روی دلمان می نشیند می آییم و سبک می شویم.
اما گفتم اسمت را نمی دانم ! تعجب نکن تقصیر من نیست. اصلا این روزها خیلی ها اسم شما را نمی دانند . ازین بالا تر را هم بگویم ؟ اصلا بگذار این را هم بگویم که چه خوب است فراموش شده اید یا حداقل از شما اسمی در میان نیست تا مواخذه شوید .
نپرس که چرا مواخذه . آخر گفته اند که شما زنده اید و میبینید . خیابان های شهرمان را می گویم .این بار شعار نیست . اوضاع شهرمان را بعد از انتخابات می گویم. شما و دوستانتان متهمید به خیانت ، به خشونت ، به اشتباه و مفت خوری . باور کنید برایم بسیار سخت است گفتنش . اما باید بگویم ، باید بدانید که چرا فراموش می شوید . خنده ام میگیرد وقتی که بسیار راحت کنار گذاشته می شوید . این روزها در تجمعشان از کسانی به عنوان شهید میکنند که یا وجود خارجی ندارند یا با شما 180 درجه فرق دارند ...
بگذریم. برادر شهیدم ! این هفته هم آمدم . چه بهانه ی خوبی است هیئت . حداقل به بهانه ان هم که شده به این مکان آشنا می آیم و پنهانی با شما صحبت می کنم . پنهانی اسمتان را هم میدانم ، بگذار پنهانی هم بگویم .تو شهید گمنامی، فرزند فاطمه . تو شهید گمنامی ، فرزند روح الله...
به هیئت می آیم و ... .
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : خادم الشهدا در : 23/4/87 4:34 عصر
سلام شهدای گمنام
نامه به شهید
قنوت وتر
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : خادم الشهدا در : 15/4/87 2:38 صبح
نامهای به یک دوست...
نمیدانم چرا آسمان بخیل شده است؛ نمیبارد!
مردم، جمعههای خودشان را به چند خندهی تلخ میفروشند. هیچ حادثهای ذائقهها را تغییر نمیدهد. مثل اینکه همه، سنگ و چوب شدهایم. عجیب است! دامادها از حجله میترسند. عروسیها را در کوچههای بنبست میگیرند... |
|
پیشکش به آنان که با آرزو زیستند
و از درس انتظار
یک جمعه غیبت نکردند
با خون دل نوشتم، نزدیک دوست نامه
اِنّی رَأیتُ دهراً مِن هِجرِکَ القیامه
سلام؛
حال من خوب نیست، اما همیشه برای سلامتی شما، شمع روشن میکنم. مدتی است که همه را از خود بیخبر گذاشتهاید.
حتما میدانید که پدربزرگ مرد. برای پدر هم نفسی بیش نمانده است. جمعهی پیش، سخت بیمار بود. از بستر بر نمیخواست. چشمهایش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لبها بالا آمده بود، و همانجا میتپید. زمزمه میکرد. میگفت
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش، که هنوزش نفسی میآید
مادر و مادربزرگ، خیلی بیتابی میکنند. هر سال که نرگس باغ شکوفه میدهد، آنها هم به خود وعده میدهند که امسال میآیی...
مادر، دیگر خانهداری نمیکند. معلم شده است. دعای عهد، درس میدهد؛ به ماهیهای حوض. زنگهای تفریح، سماور را آتش به جان میکند و حافظ میخواند. انتخاب غزل را به خود حافظ میسپارد. همیشه میگوید: حافظ، مگر همین یک شعر را دارد؟ بعد میخواند:
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریاد رسی میآید
این از خانه؛ دو سه جملهای هم از روزگارمان برایت بنویسم.
نمیدانم چرا آسمان بخیل شده است؛ نمیبارد!
زمین سنگدلی میکند؛ نمیرویاند.
ماه و خورشید، چشم دیدن همدیگر را ندارند.
خیابانها پر از غولهای آهنی شدهاند.
کوچهها امن نیستند.
مردم، جمعههای خودشان را به چند خندهی تلخ میفروشند.
هیچ حادثهای ذائقهها را تغییر نمیدهد.
مثل اینکه همه، سنگ و چوب شدهایم.
عجیب است! دامادها از حجله میترسند. عروسیها را در کوچههای بنبست میگیرند.
اذان، رنگ پریده به خانهها میآید.
نماز، زمینگیر شده است.
رمضان، مهمان ناخواندهای را میماند که سرزده، بزم مردم را بر هم میزند.
از روزه در شگفتم که چرا، افطار را خوش نمیدارد.
حج، هزار زخم از خار مغیلان بر تن دارد.
جهاد، بهانهگیر شده است.
آدمها، کیسههایی پر از خمس و زکات، به دیوارهای گورشان آویختهاند.
نپرس موریانهها، چه به روزگار مسجد آوردهاند.
از همه تلختر این که، عصرهای جمعه، دلم نمیگیرد
شنیدهای دیگر کسی پای شعرهایش، تخلص نمیگذارد؟ و شاعران، یعنی زمین خوردگان وزن و قافیه؟
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، کجا ایستادهای. هر جا هستی، زودتر بیا. از بس شما را ندیدهایم، چشمانمان هرزه شده است. بیم دارم اگر چندی دیگر بگذرد، ندبه خوانهای مسجد، پیرتر شوند.
آدمها همه دیر باورند و زود رنج. بهانه میگیرند. میگویند: "او نیز ما را فراموش کرده است". اما من میدانم که شما، همه را به اسم و رسم و نیّت، به یاد دارید.
دوست دارم باز برایت بنویسم. اما یادم آمد که باید به گلها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شمعدانیها آب بدهم، آنها برای آمدن تو دعا میکنند. راست میگوید. از وقتی که مرتب آبشان میدهم، دستهای سبزشان را رو به آسمان گرفتهاند.
هنوز هم تفأل میزنم. پیش از نوشتن این نامه. آمد:
دیری ست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
رضا بابایی
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : خادم الشهدا در : 14/4/87 4:52 صبح
خیالک فی عینی و اسمک فی فمی؛
و ذکرک فی قلبی, الی این اکتب.
خیال تو مقیم چشم است
و نام تو از زبان خالی نیست
و ذکر تو در صمیم جان جای دارد.
پس نامه پیش کی نویسم؟

این الرجبیون
کلمات کلیدی :